تبليغاتX
آخرین حرفها
دست نوشته های یه خانوم کوچولو
 
شکست شاخه ی بهاریم

درین باور آسمانیم

شود پیکرم خشک ساحل

درین چشمان بارانیم

(تو هم صدای قطره هاشو می شنوی؟)
|+| نوشته شده توسط نسرین در پنجشنبه 27 مهر1385  |
 دلتنگنامه

عمریست مشتی خاک را به من سپاریدند حالست که می بایست مرا مشت مشت به خاک بسپارند...

(۱۳دهم نحس نبود من نحس بودم و مهر نحس شد اما باز چرخه می چرخد!)

|+| نوشته شده توسط نسرین در یکشنبه 16 مهر1385  |
 خورشید و من


بغض کرده خورشیدکم امشب

از شبسپیده های هر شب و هر روز

 

بغض کرده و شکایت است که می گوید

 بر حفره ی خالی  از  حجم قطره های  نور

 

خورشیدکم بغض کرده است و من می گریم

خواهم که غسل گیرند چشمان این امیدواره کور

 

 ماه می رقصد و گویند ستاره های طبل کوب

کین همهمه را چرا نیست نه شوقی و نه شور

 

ماه می تابد و آسمانمان روشن نیست

خورشید من است خاموش وانتظار ی نیست به نور

 

( شب است و روز است و تاریکی)

 

|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه 5 مهر1385  |
 
دفترم خط خطی ست , دیوارهایم نه
اشک و لبخندم عادتی ست , خستگی هایم نه
چشمانم قهوه ای خاکستری ست , دیده هایم نه
 
"در میان این شش ضلع خط به خط پررنگتر / خستگانیهای من یک به یک خط می خورند"
 
(N.Kh)
|+| نوشته شده توسط نسرین در دوشنبه 27 شهریور1385  |
 مبارک باد!
 
درها بهم کوبیده می شوند -آنها می گریند- فریادها  زبان  می گیرند و جان را از من
نگاهمان پرپر شد یا آن گل ها هستند که پرپر شده به زیر پای عزیزان غم نشان نشسته اند؟ - آنها می گریند- گاه سکوت زبان می گیرد و جان را از من
مجالی نیست ما را, یا  ما را نگفتنی ست درین دم؟ ...- آنها می گریند -  ای وای بر منه درویش که آوزی دارم و زبانش را نه
 
می خندم ,کسی نمی خندد... عجب و ای های که تلخکامی برین شیرین نام, خوردن گرفت نه شادکامی! -آنها می گریند "یادم است در آن بچگانه هایم, ساعت را اینگونه آموختم : بزرگ عقربه به مانند یک پدر همیشه در پی کوچک عقربه که به مانند فرزند است می دود و پشت اوست..." اما حالا من نمی دانم ایستادن عقربه ی  پدر ,پدر را ایستاند یا بالعکس...تنها بدانید که دیگر هردو - نه عقربه ی پدر و فرزند و نه پدر و فرزند- نمی دوند در پی هم ولی همچنان پدر پشت اوست ... حتی ایستاده و خسته از این دویدن ها ی مکرر
 
و در آخر درها آرامتر بسته شدند و صورتکها هم نیم خندی بر چهره گرفتند اما ساعت دیگر کار نمی کرد و ایستادن پدر, خوشی رااز ما گرفت -آنها دیگر گریه هم نمی کنند- گفتیم و می گویم : مبارک باد
(نه سخنی بیش نه کم تنها همین بود) 
|+| نوشته شده توسط نسرین در یکشنبه 22 مرداد1385  |
 چند روزی ست...
 
چند روزی ست خورشید را من سلام می گویم,او را من به آسمان می خوانم و به یادش میاورم که طلوعش یک آیه است....شاید هم یک نو ,امید!
چند روزی ست جسمم کمی -فقط کمی- جلوتر شایدهم عقبتر از من قدم بر می دارد,هرچه هست با من نیست...دلش دیگر با من نیست!
چند روزی ست کودک احساسم تنهایی مهمانی می گیرد-اما او که دیگر مهمانی ندارد-دیگر با دیدن یک گل-آن هم رز-دلخوش نمی شود,چه می شود ملالی نیست...او هم دارد بزرگ می شود-بزرگ یا تنها؟...-کسی چه می داند!
چند روزی ست کتاب هم با من حرف نمی زند...سرم دردی بزرگ دارد-شاید هم دردم سری بزرگ دارد- چه می گویم من...
چند روزی ست ابروانم خم بر چهره داردن و گونه هایم دیر به دیر چاله هایی کوچک از خنده بر خود می گیرند...
چند روزی ست دلم دل نیست...نه دل خوش...نه دل تنگ و نه دل آرام...
چند روزی ست دستم-دست چپم-نوشتن را از یاد برده,دست راست  هم که از آن اول ننوشت نه برای من نه برای دیگری...حال هم که نمی نویسد...
چند روزی ست غم ندارم,شادی هم ,آرامم؟ نه ...خود نمی دانم,چند روزی ست من ,خودم نیست
چند روزی ست ماه دیگر برایم قصه نمی گوید,فرشته ی مادر لا لا لایی نمی خواند و خواب خیلی زودتر از من خفته است...
 
(این متن فقط برگی از خاطره هاست نه متن ادبی) 
|+| نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه 17 مرداد1385  |
 ...
 magnify
 به یاد نامه رسان پیره کوچه ی خاطره ها سری ازین  کاشانه ی نه کم ویرانه به نامه های خوانده نخوانده ی دلم می زنم و آنهایی را که ردپایی از اشکانم بر خود نگاه داشته اند راغرق در بوسه می کنم زیرا که اشکانم همچون بر چشمانم بر آن برگهای تشنه نیز خشک گشته اند...
 
(مرداد ما ه 85 ) 
 
امشب به زیارت اهل دل رفتم
چشمانم را با اشک غسل بخشیدم و گریان رفتم
دل را حریری سبزرنگ به تن کردم و آرام رفتم
تا درگاه با  خود و به درگاه بی  خود رفتم
ناتوان گشتم و نالان رفتم
در حرم , طلبگویان , بی صدا رفتم
از ناله ی اشکریزانم من,ندایی گشتم و شکران رفتم 
 
(منه بی دل به کجا رفتم ,مرداد ماه 85)
 
 

 

|+| نوشته شده توسط نسرین در یکشنبه 8 مرداد1385  |
 شانه هایم می لرزند...

شانه هایم می لرزند و من در این تنهایی ها دیگر به آن هم نمی اندیشم...

دیگر به اشکانم که گونه ی سیلی خورده ام از این باد را می نوازند هم نمی نگرم...
و شانه هایم که می لرزند را دیگر حس نمی کنم ... دستانی نیست تا آنها را در بر گیرد...تا آنها را آرام دهد و توانی بخشد. . .
 
اشکانم هنوز هم می بارند ...چرا؟نمی دانم...یاد آن روز بخیر که به دوستی دورمی گفتم:چه کسی جز من میداند که این اشک از چه دردی به چه آهی و چرا می آید؟! ...و امروز... دیگر کسی نیست حتی آن دوست تا بگویمش اینبار :چه کسی می داند که این اشک از چه دردی به چه آهی و چرا می آید؟؟؟..دستان بی رمقم را با پاک کردن اشکانی نوازشگر می شویم زیرا که دیگر در پی هیچ نوازشی نیستم...هیچ سنگمانندی دیگر در پی ش نیست که من باشم...
 
(و زمزمه کنان"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم٬دوست دارم٬دوست دارم...یادش بخیر و روحش شاد" می گذرم که آن بزرگ مرد فرمود: بگذاريد و بگذريد. ببينيد و دل مبنديد. چشم بيندازيد و دل مبازيد. که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت"حضرت علی (ع)" )
|+| نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه 13 تیر1385  |
 

                 سکوت وینبار چشمان مرا برق می بخشاید...

 

دیگر گفتگویی نیست...نه در من  ٬ نه با من!

خفته اند هر آنچه بودند و نبودند٬خفته اند اینبار با سکوتی آوازخوان به خواب ...!

 

و من در میان تمامی دل تنهاییهایم به او می نگرم ... به بزرگیش می اندیشم...!

و برای او که تنها جاودانه است می نویسم...!

 

گفتم سکوت؟!  

 نه دیگر سکوت هم نمی خوانمش آن را که خود را در تک تک کلماتم زندانی کرده است...

سکوتست براستی؟ بی شک نه ... تنها خفقانی ست در من ٬بی پایان...!

 

به یاد دوستانمانم٬همه ی  من هایی که هردم روی سخنم با آنها بودوآنها من بودندو من آنها ...

دوستانی که گفته اند٬می گویند و شاید هم خواهند گفت از

تنهاییها...حرفهای دل...رنج زن بودن مرد بودن وماندن...وغم انسان بودن در نبودن انسانیت...

و من سکوت می کنم هنوز ... سکوتی  که ازمحض می آید و  به نحس می رود...!

 

حرفها زیاد است ... فرصتها هم...(؟)

اما زبان مرا چه کسی خاموش ساخت ؟!

چه کسی آوازهای دلشادم را دزدید و گریخت ...؟!

چه کسی مرا برسکوت و سکوت را بر من بر گزید؟..!

 

من شادمانم هنوز ... خندانم هنوز ...

اما دیگر مرا زبانی نیست ... آوازی نیست ..

 مرا زبان بخشایید ... مرا آواز بخشایید ... مرا هم ببخشایید!!!

 

(امروز در فرار دل تنهاییهایم)

|+| نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه 6 تیر1385  |
  زندگی به شرط خنده!
 

 

صفحه ای پاک و سفید

    و بر آن ردپایی از من

       چه سیاه...چه سپید

 

خنده ای مست کنان

   می کشد رنگان و عمیق

                        قلمم رقص کنان

 

   صورنک می خندد...دل من می خندد...صورتم می خندد

                                               

 

(کاغذ سفید رو با یه  لبخند قشنگ خط خطی می کنم

 کاغذ می خندید...منم خندیدم...خیلی ساده...آروم...ما خندیدیم.

 کاغذ رو ٬رو به روی تختم به دیوار زدم تا هر صبح به صبح و شب به شب ما بخندیم...

 من به اون و اون به من...............................................ما می خندیدیم.

 و در آخر روزی رسید که دیگه نه خبری از لبخند کاغذی بود...و نه لبخند من...

                                 ... صورتکی نبود که  از خنده ش بخندم...

 اما من بازم سعی کردم بخندم ... نشد ... لبخنده رو فراموش کرده بودم ... و این خیلی بد بود

... خیلی گذشت از اون روز ... شاید خیلی برای من ٬نه همه ...

و دوباره یه روز قلمم رو برداشتم و اینبار  روی نگاهم نقاشی کردم ٬ نقش یه صورتکه خندون...

تا با نگاه به هرچیزی بخندم ... اونها هم به من بخندن.

     ... و من خندیدم ... همه خندیدن ... ماخندیدیم و باز  ما می خندیم...)

 

"منتظر لبخند شمام... دوباره سلام . ممنون برای همه چیز "

 

|+| نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه 2 خرداد1385  |
 
 
بالا